بین ماجرای پنجم تا ششم 18 سال و بین ماجرای ششم تا هفتم 8 ماه طول کشید تا بتوانم بنویسمشان، اما ظاهرا گلک و نکک دارند به زور خودشان را دوباره وارد زندگیام میکنند. داستان پدید آمدن این ماجرا به اندازه خود ماجرا جالب است. همین جمعهای که گذشت، ظهر که برای خرید از خانه در آمدم دیدم «ای جانم، چه برفی دارد میبارد». به سرعت وظایف محوله را انجام دادم و کفش مناسب و لباس متوسط تنم کردم و یکراست راهی پارک شدم. برف سنگین شدت گرفته بود و بخصوص نیم ضلع اول پارک تقریبا خلوت بود. به قدری منظره دلنشین خیابان، درختان خزان کرده و برفاندود، افق یکدست سفید و حریرگون، دانههای هوشربای برف، احساس تنهایی در آن حوالی، هوای مناسب و عالی و دلتنگی چندسالهام نسبت به دیدن یک برف زیبا و چشمنواز، شورانگیز بود که درونم مثل ساعتی بعد که جوانان به پارک ریختند و شادی و برفبازی آغازیدند، به شعف و شادمانی آکند. دستهایم را مثل کوین کاستنر در صحنهی ابتدایی فیلم «با گرگها میرقصد» باز کردم و سعی کردم این بهشت ناغافل که بیدلیل ارزانیام شده بود را به تمامی سر بکشم. لحظاتش را در خاطرم ثبت بکنم و به تک و توک کسانی که از کنارم میگذشتند لبخند بزنم.و همینجا بود که گلک و نکک برای هفتمین ماجرایشان وارد ذهنم شدند، البته درستترش این است که بگویم همچنان که داشتم از این بادهی ناب طبیعت مستانه مینوشیدم به خود گفتم «این شرایط مستحق نوشتن یک داستان گلک و نکک است» و ذهنم را در همان نشاط و برانگیختگی، روی آن دو متمرکز کردم. بچههای فراخوان شده آمدند و مدتی خوابالود از من میپرسیدند که چکارشان دارم؟ خودم هم نمیدانستم، اما به مرور آنها هم با دیدن برف و شاخسارههای نقرهگون درختان و جوانان سبکبال و شادمان به وجد آمدند
برچسب:
نویسنده: نوید ایمانی
تاريخ: پنجشنبه
10 اسفند
1402 ساعت: 17:56