خرید بک لینک
در طول دو سال گذشته، نتایج تحقیقات چندسالهام را در حوزه علم و صنعت تبدیل به چند طرح خلاق و مستعد دانشبنیان کردم که دو پارک علم و فناوری کشور را فریفته خود کرد و سه موسسه و ارگان حاکمیتی، دولتی و خصوصی را بر آن داشت که با بررسی موشکافانهی طرحها، مجموعا مبلغ یازده میلیارد تومان بودجه برای اجرایی شدن آنها تصویب قطعی کنند. اما فقط میخواهم بگویم که با گذشت یک و نیمسال از اولین تصویب و سپس دومین و سومین آنها، به نظر میرسد نه حاکمیت، نه دولت و نه بخش خصوصی هیچ علاقهای به حل مشکلاتی که تشخیص دادهاند وجود دارد و عاجلانه باید حل بشوند ندارند. هیئت مدیرهها، مدیران، تصمیمگیرندگان و بانکها همگی از روی یک الگوی واحد و آن هم هزینه نکردن بابت حل مشکلات کشور و در عوض سهم شخصی خود را تا خرخره افزودن پیروی میکنند و به ورطه مسخ شدن افتادهاند. تمام این سه گروهی که طرف طرحهای من قرار دارند از قدرتمندترین و متنفذترین منابع مالی ملی و بینالمللی محسوب میشوند و هزینه طرحهای من حتی پول تو جیبی یکی از آنها هم به حساب نمیآید. به غیر از این سه طرح، طرحهای متعدد دیگر هم اینجا و آنجا دادهام که در همگی عنصر نوآوری بارز است و آمیختهای از ابتکار و علم و عملاند. حالا تمام آن نهادها و موسسات، طرحهای مرا به جزئیات در اختیار دارند و خودم را از بازی بودجه و اجرا و نتایج راندهاند. نمیدانم ایدههایم دست کیست و به چه سرنوشتی گرفتار آمدهاند، فقط میدانم سودی اگر هم در آنها هست مال دیگران است.اشکالی ندارد، تاریخ نشان داده محروم کردن نسلهای آینده از تلاشهای بنیادین امروز جواب نمیدهد و اولیگارشی سودجوی حاکم بر منابع و فعالیتهای خلاقانه باعث خیر هیچ مملکتی نخواهند شد. رئیس بانکی که میشناسمش

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 21:31

در گویش محلی، ما به اعم حشرات لفظ کُخ را اطلاق میکنیم، که احتمالا صورت شفاهی نام این موجودات در فارسی دری، یا حتی ممکن است در ادبیات زرتشتی (خرفستران)، یا پیشازرتشتی باشد.در جریان انتخابات اخیر مجلس (که نمیدانم چندمیناش بود ولی جمعه پیش انجام شد) ظاهرا یکی از کاندیداها عضو هیئت علمی (جایی غیر از دانشگاه) بوده، و شنبهشب یک عضو هیئت علمی دانشگاه ـ که راضی از نتیجه رقابتها بود ـ و با من صحبت میکرد، به طرفداری از نامزد پیروز، از آن دکتر اول با لحنی نه چندان مناسب یاد کرد و گفت «هِه ... فلانی یک کُخ هم کشف کرده» و منظورش این بود که رقیب مذکور، قبلا گونهای ناشناخته از یک حشره را شناسایی کرده و برای اولین بار در طبقهبندی جانوران و سیستم نامگذاری بینالمللی، برای آن موجود زنده، نام دو قسمتی علمی ثبت کرده است.میخواستم به آن آقای نامزدی که نهایتا پیروز هم نشد (اگر واقعا چنین کار مهمی انجام داده باشد) دستمریزاد بگویم. میدانم در جریانهای مرتبط با عوام، از جمله انتخابات مبتنی بر رای اکثریت، امور علمی و شالودههای فرهنگی و رزومههای گرانبار تقریبا کمترین ارزشی ندارند و عوامالناس تا سر حد نفرت از آنها رویگردانند؛ و حالا با رویکرد این عضو هیئت علمی دوم (که بومی هم هستند) و از روی تمسخری که بابت کاری بدین مهمی روا داشتند، به این نتیجه میرسم که در منطقه ما نرمافزار فکری عمومی ـ صرف نظر از پارهای استثنائات ـ همان طرز فکر آن طرف مرز و افغانیطور است که البته استثنائات در افغانستان هم بسیارند.به آن آقای دکتر (به فرض صحت خبر)، همچنین به آقای دکتر حسین رجایی ـ که میدانم سالها قبل گونهی جدیدی از پروانهها را شناسایی و به نام معلم بزرگوارشان آقای سمندوک نامگذاری کردند ـ تبریک میگوی

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1402 ساعت: 21:31

بین ماجرای پنجم تا ششم 18 سال و بین ماجرای ششم تا هفتم 8 ماه طول کشید تا بتوانم بنویسمشان، اما ظاهرا گلک و نکک دارند به زور خودشان را دوباره وارد زندگیام میکنند. داستان پدید آمدن این ماجرا به اندازه خود ماجرا جالب است. همین جمعهای که گذشت، ظهر که برای خرید از خانه در آمدم دیدم «ای جانم، چه برفی دارد میبارد». به سرعت وظایف محوله را انجام دادم و کفش مناسب و لباس متوسط تنم کردم و یکراست راهی پارک شدم. برف سنگین شدت گرفته بود و بخصوص نیم ضلع اول پارک تقریبا خلوت بود. به قدری منظره دلنشین خیابان، درختان خزان کرده و برفاندود، افق یکدست سفید و حریرگون، دانههای هوشربای برف، احساس تنهایی در آن حوالی، هوای مناسب و عالی و دلتنگی چندسالهام نسبت به دیدن یک برف زیبا و چشمنواز، شورانگیز بود که درونم مثل ساعتی بعد که جوانان به پارک ریختند و شادی و برفبازی آغازیدند، به شعف و شادمانی آکند. دستهایم را مثل کوین کاستنر در صحنهی ابتدایی فیلم «با گرگها میرقصد» باز کردم و سعی کردم این بهشت ناغافل که بیدلیل ارزانیام شده بود را به تمامی سر بکشم. لحظاتش را در خاطرم ثبت بکنم و به تک و توک کسانی که از کنارم میگذشتند لبخند بزنم.و همینجا بود که گلک و نکک برای هفتمین ماجرایشان وارد ذهنم شدند، البته درستترش این است که بگویم همچنان که داشتم از این بادهی ناب طبیعت مستانه مینوشیدم به خود گفتم «این شرایط مستحق نوشتن یک داستان گلک و نکک است» و ذهنم را در همان نشاط و برانگیختگی، روی آن دو متمرکز کردم. بچههای فراخوان شده آمدند و مدتی خوابالود از من میپرسیدند که چکارشان دارم؟ خودم هم نمیدانستم، اما به مرور آنها هم با دیدن برف و شاخسارههای نقرهگون درختان و جوانان سبکبال و شادمان به وجد آمدند

برچسب: نویسنده: نوید ایمانی تاريخ: پنجشنبه 10 اسفند 1402 ساعت: 17:56

صفحه بندی